دل من تنها بود و با هیچ کسی کاری نداشت...
با همه تنهائیاش هیچ غم و بیماری نداشت...
کوچیک و ساده بود اما خوش و خرم می تپید...
همه دنیا رو پر از شادی و خوشبختی می دید...
تا یه روز یه قلب دیگه اومد و با خنده هاش...
دلمو برد با خودش به کلبه آرزوهاش...
دل من خیال می کرد تنهائیاش تموم شده...
با یه قلب مهربون هم دل و هم زبون شده...
اما بیچاره دلم از آخرش خبر نداشت...
نمی دونست که زمونه چی سر راهش گذاشت...
نمی دونست که یه روز قراره پژمرده بشه...
خسته و بی رمق و بی حال و افسرده بشه...
نمی دونست که یه روز قراره قربونی بشه...
هدف تیر دل یه دشمن خونی بشه...
ولی وقتی تیر بهش خورد همه چی رو فهمیدش...
اما با اینکه ازش خون می چکید می خندیدش...
خنده ای که از هزارتا گریه بیشتر می سوزوند...
دلای پاکی رو که تیر جدایی خورده بود...
خنده ای تلخ تر از هزارتا بغض بی صدا...
خنده ای به سرنوشت آدمای بی وفا...

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند...
طلب " عشق "...
ز هر بی سرو پایی نکنیم...!!!