تبليغاتX
ஐ ☆باران اشک☆ ஐ

♥ღ♥ ღخدایا از من بگیر هر آنچه که تو را از من میگیرد♥ღ♥ ღ

    

 

           کاش گاهی خدا از پشت ابرها میومد و گوشم  رو محکم میگرفت و داد می زد :

           آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای بگیر بشین...

          اینقدر غر نزن...همین که هست...بعد یه چشمک می زد و آروم تو گوشم

          می گفت :

          همه چی درست میشه...همیشه نگاهت به آسمون باشه تا دلت از رفتار

          زمینی ها نشکنه...!!!

    

 

    آره همه چی درست میشه...

 

 

+ تاریخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ساعت 11:25 نویسنده دریا |

تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام....

دردِ یک اتفاق که شاید با اتقا قِ تـو...

دردش متفاوت باشد ویرانم می کند....

من از دست رفته ام ، شکسته ام....

می فهمی ؟؟؟؟

به انتهایِ بودنم رسیده ام ؛

اما اشک نمی ریزم...

پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند ...!!!

 

+ تاریخ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ساعت 23:2 نویسنده دریا |

به سرنوشت بگویید اسباب بازی هایش بی جان نیستند ، آدمند ، می شکنند ...

 آرام تر...!!!

+ تاریخ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ساعت 20:30 نویسنده دریا |

...واینک

پاره های برگهای زمستان فرومی ریزند و کتاب دل انگیز فصل بهار آغاز میشود...

ترنم شکوهنمد این شروع گوارایتان باد...

عیدتان بی نظیر...

خداوندا...

در این آخرین روزسال ، دل من و دوستانم را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو ده که

هرکجا تردیدی هست ایمان ، هرکجا زخمی هست مرهم ، هرکجا نومیدی هست امید

و هرکجا نفرتی هست عشق جای آنرا فراگیرد...آمین..

+ تاریخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ساعت 15:38 نویسنده دریا |

سلام...سلام...سلام....

بچه ها دارم از خوشحالی میمیرم  ...آخ جون بالاخره واسه همیشه اومدم....چقدر دلم برای

وبم و دوستای ماهم تنگ شده بود...خدایا شکرت..چطورید؟؟؟..حالتون خوبه؟؟؟؟...امیدوارم

همتون خوب و خوش  سرحال باشین...چقدر خوب که غیبت کبری منم تموم شد و میتونم سال

جدید رو با همه ی دوستام و داداشام و آبجیام بگذرونم...قربونتون برم خیلی خیلی ازتون

ممنونم که همیشه و هروقتی به یادم بودین و هیچوقت تنهام نذاشتین...اینقدر نظرات تک تک

شما دوستام واسه ارزش داره  که مطمئن باشید اگه یه موقعی تا جوابتونو بدم طول کشید واسه

تعدا زیاد نظراته...خب دیگه اینکه الان خیلی کار دارم...بعد از چند ماه باید یه وب تکونی

حسابی بکنم از همه لحاظ....دوستون دارم..به خدا میسپارمتون...در پناه یگانه منجی

 آبجی کوچیکتون:دریا

پ.ن: این قسمت نوشتم مخصوص وب " فاطمه و پرنیانه" که یهو بدون خبر رفتن و قسمت

نظر وبشون رو هم بستن...ومنم خیلی دلم براشون تنگ شده...اگه آپ جدیدمو خوندین حداقل

یه نظر از خودتون برام بذارید..خیلی نگران و دلتنگتونم...!!!

 

+ تاریخ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ساعت 18:40 نویسنده دریا |

سلام دوستای گلم....خوبید؟؟؟؟

ببخشید که اگه میاین و نظر میدین نمیتونم بیام ...آخه یه مشکلی واسم پیش اومده که به نت دسرسی ندارم فعلا....

من هروقت که تونستم بیام نت حتما از شرمندگیتون درمیام و میام جواب کامنتای پر از مهر و محبتوتون رو میدم....

ممنون که به یادم هستین.....دوستون دارم...در پناه حق...

+ تاریخ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ساعت 17:15 نویسنده دریا |

دلم گرفته این روزا ، از این روزای بی نشون...

از این همه در به دری ، از گردش چرخ زمون...

دلم گرفت از آدما ، از آدمای مهربون...

از این مترسکهای بد ، از همدلای همزبون...

تو هم که بی صدا شدی ، آهای خدای آسمون...

آهای خدای عاشقا ، تویی فقط دلخوشیمون...

آره دلم خیلی پره ، از غمهای رنگ و وارنگ...

از جمله دوست دارم ، دروغهای خیلی قشنگ...

دلم گرفت از این روزا ، ازآدما..از آدمای مهربون...

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...

من خودم هستم و یک حس غریب...

که به صد عشق و هوس می ارزد...!!

 

 

+ تاریخ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ساعت 1:34 نویسنده دریا |

 

خدایا...

جای سوره ای به نام " عشق " در قرآنت خالی ست ...!!!

که اینگونه آغاز میگردد :

 

   " و قسم به روزی که قلبت را می شکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت  "      

 

                                

                  .............            ............      

 

حسرت نبرم به خواب آن مرداب...

 

                    کارام درون  دشت شب خفته است...

 

دریایم و نیست باکم از طوفان...

 

                    دریا  همه عمر  خوابش آشفته است...

 

 

                                     

+ تاریخ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ساعت 21:39 نویسنده دریا |

دل من تنها بود و با هیچ کسی کاری نداشت...

با همه تنهائیاش هیچ غم و بیماری  نداشت...

کوچیک و ساده بود اما خوش و خرم می تپید...

همه دنیا رو پر از شادی و خوشبختی می دید...

تا یه روز یه قلب دیگه اومد و با خنده هاش...

دلمو برد با خودش به کلبه آرزوهاش...

دل من خیال می کرد تنهائیاش تموم شده...

با یه قلب مهربون هم دل و هم زبون شده...

اما بیچاره دلم از آخرش خبر نداشت...

نمی دونست که زمونه چی سر راهش گذاشت...

نمی دونست که یه روز قراره پژمرده بشه...

خسته و بی رمق و بی حال و افسرده بشه...

نمی دونست که یه روز قراره قربونی بشه...

هدف تیر دل یه دشمن خونی بشه...

ولی وقتی تیر بهش خورد همه چی رو فهمیدش...

اما با اینکه ازش خون می چکید  می خندیدش...

خنده ای که از هزارتا گریه بیشتر می سوزوند...

دلای پاکی رو که تیر جدایی خورده بود...

خنده ای تلخ تر از هزارتا بغض بی صدا...

خنده ای به سرنوشت آدمای بی وفا...

 

 

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند...

 

طلب " عشق "...

 

ز هر بی سرو پایی نکنیم...!!!

 

 

 

 

 

+ تاریخ جمعه هجدهم شهریور 1390 ساعت 19:9 نویسنده دریا |

 

 

 

 

امروز پدری دخترش را برای نان فروخت....!!!!

 

امروز دختر ۱۰ ساله ای مادر شد....!!!!

 

امروز دختری در ماشین شیشه دودی با پسری همخواب شد....!!!!

 

امروز دختری در التماس چشمانش در چهار دیوار زن شد....!!!!

 

امروز مادری  در مقابل پسر سه ساله اش با مردی همخواب شد....!!!!

 

امروز عشق دختر باکره را با اسکناس سبز سنجیدند....!!!!

 

و ...امروز بود که دلم برای امروزم گرفت....!!!!

 

آری امروز بود که به سادگی یک چشم برهم زدن این اتفاقات رخ داد...!!!!

 

حاصلش چیست واقعا....؟؟؟؟؟؟؟؟

 

تو میدانی یا من....!!!!؟؟؟؟؟؟

 

نمیدانم دنیای شما کثیف شده یا چشمان من فاحشه....!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

خداجون...

 

گریه نکن ! درست میشه....

 

 

+ تاریخ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ساعت 15:18 نویسنده دریا |